آمده ام با عطش سالها تا تو کمی"عشق" بنوشانی ام
اشتباه شاید همین بود.... وداع می کنم یادش بخیر... یاد همان صبح هایی که با ترنم صدای دل انگیزت از خواب ِ ناز ِ صبحگاه بیدارم میکردی با صدای زنگ تلفن... خوابم بیدارم می کرد... صدایم را خواب آلوده تر میکردم برایت... ناز می کردم برایت... و تو همیشه خریدارش بودی می خواهم برایت شعر بخوانم با صدای خودم... برایت از شاملو، نیما و حسین پناهی بخوانم تو فقط گوش کن بگذار حرف دلم را شاملو به تو بزند..... می گفتی : تو اانگار همیشه جام شادی سر کشیده ای ! شیطان ، شیرین و شوریده ای... چقدر شیشه عینکت خوشبخت است چون تو هر روز یکریز به آن زل میزنی... شاید مسخره ام کنی اما آرزوی مرتب کردن یقه ات ،صبح گاه وقت بیرون رفتنت از خانه به دلم مانده..... گیریم خودت را از من گرفتی ! با قلبت چه می کنی؟! خیال و خاطراتت دست از سر روزگارم بر نمی دارند... خیال و خاطراتت دست از سر روزگارم بر نمی دارند... گاهی شعر سراغم را می گیرد گاهی تو اما چه فرق می کند هر دو ختم می شوید به تنهایی من نگران من نباش دیگر برایم عادت شده نبودنت ، نداشتنت عادت نشده نخواستنت... چقدر دوست دارم اسمت را بی دلیل صدا بزنم تو فقط بگو : جانم... وقتی با تو نماز می خواندم ؛ چقدر شبیه لبخند خدا می شدم زیباترین لباسم را پوشیدم آبشار خرمایی رنگم را روی شانه هایم ریختم عطر مورد علاقه ات... می خواهم بخوابم... در رویایم...منتظرت هستم امروز دلم برایت خیلی تنگ شده بود... پیراهنی که برایم خریدی تن کردم دیشب وقت خداحافظی به تو گفتم: "عزیزم دوستت دارم" به امید شنیدن جمله دوستت دارم منتظر ماندم و تو فقط گفتی : منم همینطور تو شبیه جیوه ای نور از من عبور می کرد تو جیوه شدی پشت شیشه ی روحم من انعکاس تو را در خودم دیدم...
کاش می شد پوست بیندازم هر وقت دلم از دنیا و تو آدمهایش می گرفت
پوست می انداختم دلتنگی هایم را پوست می انداختم ! خالی شدم از خودم به امید آنکه........... از تو شوم
دیشب با یادت خوابیدم باد می آمد نیمه شب دستی موهایم را نوازش کرد انگشت به گونه ام کشید خدا بود... که داشت اشکهایم را پاک می کرد از تو تا من فاصله زیاد است اما برای دیدن روی ماهت فقط کافیست... چشمانم را ببندم...
با تو به جهان سفر می کنم از طریق بلیط چشمانت...
دلم می خواست در قلبت آنقدر جا داشتم که زیر اندازی می انداختیم... من برایت چای می آوردم کنارت می نشستم و می رفتم تا ته چشمانت... نگاهت می کردم.. بی هوا دستم را می گرفتی و می کشیدی به آغوشت آنقدر فشارم می دادی به قلبت که یادمان می رفت چایمان یخ کرده...
همین تو را از خودت خواستن...
غافل از اینکه ندیدن و نشنیدنِ تو بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست....
توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی....
تو هستی حتی اگر دیگر نباشی....
برای باور بودنت دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟
که هر غزلش با اسم تو شروع می شود....
پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن....
چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم
که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟
چه کسی گفته؟
من می فهمم سهراب چه می گوید وقتی چشمهایم را می شویم?
تا "وصال" را جور دیگری ببینم.....
برای من مگر بالاتر از اینکه با عشق تو از بدی ها پاک شوم
و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم
من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"نمی دهم....
وصال یعنی از تو به خدا رسیدن....
و خوشا به حال آن کسی که پلی می شود برای رسیدن دیگری به خدا....
من باور کرده ام که :
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"....
من باور کرده ام که :
"تو بامنی هر جا برم....."
من باور کرده ام که :
تو را باید در خود جستجو کرد.....
من باور کرده ام بودنت را....
من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را....
تو
به همین راحتی
مرا ندیدی ...
من
به همان راحتی
تو را کنار گذاشتم ...
طول رابطه
دلیل بر عمر باقی
نخواهد بود ...
من برای دنیایم
شریک می خواستم
تو حتی زحمت دیدن دنیایم را هم
به خود ندادی ...
جدایی
را دوست ندارم
اما گاهی بین بَد و بَدتر
مجبور به انتخاب بَد هستم ...
خود خواهی من
حاصل تنهایی مفرطم بود
تو حتی تنهاییم را نفهمیدی ...
تمام خاطرات منِ با تو بودن
برای من ...
تمام خاطرات توِ با من بودن
باز برای من ...
دنیای تنهای من
قدر لحظات دوتایی رو خوب میدانند ...
اما دنیای لوکس تو ...
هیچ وقت از دیدن کلمه پایان
احساس خوبی نداشتم ...
اما ...
پای آ ن ...
با تو
تویی که چشمانت همیشه با دلم سخن داشت ...
گلم ...
دلم ...
این روزها از همیشه بی قرارترم
مانند پاییز
که لحظه لحظه
باران را انتظار می کشد ...
ما نه خط های موازی بودیم
نه متقاطع
من و تو
فقط دو خط بی ریا بودیم
دو خط کم رنگ
شاید پر رنگ ...
خط های تو
همیشه خط های بی رنگ مرا
انتظار می کشید ...
و خط های ناموزون من
همیشه خط های عاشقانه تو را
انکار می کرد !
گلم ...
دلم ...
به همین اشک های گاه و بی گاه
من بد نبودم
ما هزار سال دیر آمدیم
و هزار سال دیرتر به هم رسیدیم ...
رویاهای خاک خورده عاشقانه من
متعلق به هزار سال پیش هست
و صداقت جاودانه تو ایضا ...
گلم ...
دلم ...
وداع می کنم ...
با تو
نه !
با دنیای عاشقانه خودم ...
وداع می کنم ...
| Design By : Night Melody |


